سلام.من شادی هستم...اما بر خلاف اسمم یه دنیا درد و غم و غصه تو دلم هست...
خودمم نمیدونم هدفم از ساخت این وبلاگ چی بوده و هست...شاید به خاطر اینه که هر کدوم از شماهایی
که میاین اینجا واسه حسام منم دعا کنید شاید....
حدود دو سال پیش با هم آشنا شدیم...عاشق هم بودیم....بیشتر وقتمو با اون میگذروندم...خیلی مهربون
بود...عاشق بود...صادق بود...
فقط میدونستم که بدون حسامم نمیتونم زندگی کنم...نمیتونم نفس بکشم...نمیتونم....
انقدر بهش عادت کرده بودم که اگه یک روز نمیدیدمش مثل روانیا میشدم....انقدر بهم محبت کرده بود و منو به
خودش عادت داده بود که تموم دنیام شده بود...همه کسم شده بود...
حتی فکر نبودنش آتیشم میزد...همیشه از خدا میخواستم تا ابد حسامم پیشم باشه...حتی یک ثانیه ازم دورش
نکنه....
زندگی بدون حسامم واسم مساوی با مرگ بود...
هیچوقت روز تولدمو یادم نمیره...توی اتاقش واسم بهترین تولدو گرفت...کلی بادکنک...ریسه های
خوشکل...یه کیک ناز...18 تا شمع رنگی ناز....یه شاخه گل رز...یه کادوی بزرگ...
واقعا نمیدونستم چکار کنم یا چی بگم....متوجه بهتم شد....الهی فداش بشم بهم گفت
"فرشته نازم تولدت مبارک..."
قشنگترین کلمه ای که تو عمرم شنیده بودم....از خوشحالی بال در آورده بودم....دوست داشتم همونجا داد بزنم
و بهش بگم که چقدر دوسش دارم....
یک عروسک خوشکل برام گرفته بود با یک انگشتر ناز...خودش دستم کرد...هنوز که هنوزه تو دستمه...از
اون روز از دسم در نیاوردمش....
تا اون شب نحس...عزیز دلم با یه راننده ناشی تصادف کرد...دنیا رو سرم خراب شد...قرار بود بهم زنگ
بزنه و به قول خودش یه خبر خوب بهم بده...تا ساعت 11 منتظر بودم...دیگه طاقت نیاوردم...شمارشو
گرفتم...خاموش بود...دو بار...سه بار...ده بار...بیست بار زنگ زدم اما...
داشتم دیوانه میشدم خونشونم جواب نمیداد....دیگه به حد جنون رسیدم...تا صبح چشم رو هم نذاشتمو همش به
گوشیش زنگ میزدم اما...صبح مامانش به گوشیم پیام داد بیا بیمارستان امام علی حسام تصادف کرده...نگران
نباش حالش خوبه...چیزی نیست..منتظرتیم..
نفهمیدم چه جوری آماده شدم و خودمو به بیمارستا رسوندم.....خدای من حسامم رو تخت بیمارستان بیهوش
افتاده بود....فقط گریه میکردم و دعا برای خوب شدنش...
الانم همینطور...روز و شب بالای سرش واسش دعا میکنم....
این اتفاق مال 2 هفته پیش بود حسامم هنوز تو کماست...دکترا میگن مغزش ورم کرده...میگن دعا کنین...میگن
امیدی نیست...
یعنی حسامم منو تنها میذاره...؟؟؟ حسامی که بهم قول داد هیچوقت تنهام نذاره...؟؟؟ حسامی که بهم هزارتا قول
داد...؟؟؟
نه...نه...نه...حسام من بی وفا نیست...اون منو تنها نمیذاره....
خواهش میکنم واسش دعا کنین من بدون حسام نمیتونم.....
